بررسی اندیشه اجتماعی پیش و پسا یونانی
هوالحکیم
اندیشه اجتماعی پیشایونانی دینی است و اندیشه یونانی سکولار
آیا صحیح است؟( خیر/ بلی)
بنده در ابتدا با این فرضیه که در دوران پیشایونانی اندیشه ی دینی غالب و در دوران یونان اندیشه اجتماعی سکولار و فلسفی بوده است ،مخالف بودم و با توجه به مطالعات گذشته بر این باور بودم که اندیشه پیشایونانی بر الگوی اساطیری مسلط و اندیشه ی اجتماعی یونانی در پی یافتن حقیقت هستی و اتفاقا دین مدارانه است .اما با اندکی تحقیق که نتایج آن در ذیل آورده شده متوجه شدم معنای واژه ی دین متفاوت از آن چه در ذهن من نقش بسته می باشد.و نتیجه ی این مقاله آن شد که با بخشی از آن موافق و با بخش دیگر آن مخالف ام یعنی اندیشه پیشایونانی را دینی(البته دین غیر الهی،اساطیری و خرافه ای) میدانم ولی اندیشه یونانی را دینی تر از لحاظ مذهب(تفاوت این دو در مقاله آمده) می دانم.
قبل از آنکه بخواهیم ببینیم که کدام اندیشه ی اجتماعی یونان در برش تاریخی دینی بوده و در کدام برش سکولار و طبیعی باید ببینیم دین چیست و اینکه آیا با مصداق هایش در یونان باستان منطبق می شود و یا خیر.
دین چیست؟
با رشد آگاهی و علم ، معلوم شده است که درباره هیچ یک از پدیده هاى جهان نمى توان تعریف کاملى ارائه داد. تعریف باید جامع و مانع باشد؛ و اکنون روشن شده است که هیچ تعریفى جامع و مانع نیست و تعریفها تنها برخى از جوانب موضوعات را نشان مى دهند. دانشمندان براى پیدا کردن یک یا چند وجه اشتراک در تعریف ادیان کوشیده اند، ولى کارشان به جایى نرسیده است . این امر موجب شده است که تعریفهاى بى شمارى براى دین ارائه شود که هیچ کدام از آنها جامع و مانع نیست . برخى گفته اند دین به معناى اعتقاد به یک امر قدسى است و برخى آن را ایمان به موجودات روحانى دانسته اند. گروهى دیگر گفته اند دین عبارت است از ایمان به یک یا چند نیروى فوق بشرى که شایسته اطاعت و عبادت است.
ما از طریق دو مرجع به تبیین و تعریف دین خواهیم پرداخت اولی از طریق علم جامعه شناسی و دیگری از طریق خودِ ادیان و کامل ترین آن یعنی اسلام.
دین از نگاه جامعه شناسی :
رویکرد جامعه شناسان به مبحث دین رویکردى علمى است . علوم در گذشته به ماوراءالطبیعه وابسته بودند و همین وابستگى موجب پدید آمدن رشته هایى مانند علوم غریبه و مانع پدید آمدن رشته هایى چون جامعه شناسى مى شد. علوم غریبه (مثلا کیمیاگرى ) قابل تبیین نبود و صرفا شیوه هایى را پیشنهاد مى کرد و مدعى مى شد که به نتیجه معینى مى انجامد. در فضاى فکرى قدیم که رازورى حاکم بود، علم جامعه شناسى که به توضیح پدیده ها مى پردازد، جایى نداشت . از اواخر قرون وسطى ، زمزمه جدایى علم از ماوراءالطبیعه پیدا شد و به تدریج این شیوه پا گرفت و از مغرب زمین به سراسر جهان سرایت کرد.
به نظر جامعه شناسان ، دین ، دسته کم در مراحل نخستین خود، سخت به جادوى ابتدایى مى ماند؛ به این معنا که جادوگر و دیندار، هر دو مى کوشند تا با تدبیرى هستى را بر سر مهر آورند و آسایش خود را تاءمین کنند. پس هر دو ندا در مى دهند و از نیروهاى مطلوب خود یارى مى جویند؛ با این تفاوت که اولى نیروهاى یارى رسان و راحت بخش را در طبیعت مى داند، ولى دومى آنها را در ماوراى طبیعت مى جوید. تفاوت دیگر اینکه اولى براى دست یافتن به نیروهاى دور دست غیر طبیعى ، راهى جز تضرع نمى یابد. جادوگر بر نیروهاى طبیعى عمل مى کند و آنها را به همراهى مى خواند، اما دیندار از نیروهاى غیرطبیعى مى خواهد که او را در مقابل نیروهاى طبیعى دریابند. جادوگر شى ء مورد عمل خود، آمرانه مى گوید: « یار من باش ! » ، دیندار صرفا استرحام مى کند.
در تفسیر «دین»، آرا و مطالب گوناگونى از سوى غربیان مطرح شده است. «جان هیک» در کتاب «فلسفه دین» تعاریف گوناگونى از دیدگاه هاى مختلف درباره دین نقل مىکند:
أ ) تعریف روانشناختى: «دین احساسات، اعمال و تجربیات افراد در هنگام تنهایى، آن گاه که خود را در برابر هر آنچه که الهى مىنامند، مىیابند». (ویلیام جیمز)
ب) تعریف جامعه شناختى: «مجموعهاى از باورها، اعمال، شعایر و نهادهاى دینى که افراد بشر در جوامع مختلف بنا کردهاند». (تالکوت پارسونز)
ج) تعریف طبیعت گرایانه: «مجموعهاى از اوامر و نواهى که مانع عملکرد آزاد استعدادهاى ما مىشود». (اس. رایناخ) و همان رویکرد با همدلى بیشتر: « دین همان اخلاق است که احساس و عاطفه به آن تعالى، گرما و روشنى بخشیده است». (ماتیو آرنولد)
د) تعاریف دینى، مانند: «دین اعتراف به این حقیقت است که کلیه موجودات تجلیّات نیرویى هستند که فراتر از علم و معرفت ماست». (هربرت اسپنسر)[۱]
در بین جامعه شناسان دورکیم و ماکس وبر یکی از مهمترین نظریه پردازان در باب دین بوده اند،دورکیم بیشتر به تاثیر دین بر جامعه و عاملی برای قدرت می داند و تعریف آن چنانی از دین نمیتوان از او یافت ولی از اون میتوان چنین تعریفی را برداشت کرد که او دین را راهی برای نمایش واقعیت می داند و آن را دارای دو صورت شناختی و بیانی نشان میدهد
اما ماکس وبر علاوه بر معرفی دین بعنوان جهت دهنده ی جامعه به پرسش ما پاسخ میدهد که دین تنها بر مفهوم الهی استوار است یعنی آن را به دو دسته چند خداپرستی(مشرک) و یکتا پرستی(موحد) تقسیم میکند.
دین از منظر دین:
اما مطمئنا با استفاده از مفاهیم خودمان راه به جایی نخواهیم برد و از زبان ناقص فارسی مطمئنا دچار انحراف خواهیم شد بنابراین ضروریست به زبان کاملی چون عربی رجوع کنیم و دین را تبیین کنیم
یکی از مهمترین عواملی را که در تبیین دین باید به آن توجه کنیم تفاوت سه لغت “دین” “مذهب” و “شریعت” می باشد که اصولا ما در آنان تفاوتی حس نمیکنیم اما دارای تفاوتی فاحش میباشند.
درزبان عربی دین به معنای ایمان به یک یا چند نیروی فوق بشری که شایسته عبادت است گفته میشود ،
مذهب در گذشته به مکتبهاى فکرى درون یک دین (مانند مذاهب چهارگانه یا پنجگانه فقه اسلامى ) اطلاق مى شد اما در مغرب زمین ، واژه « Religion » به معناى مکتبهاى درون یک دین و به معناى خود دین به کار مى رود و حدود نیم قرن است که متجددان کشور ما تحت تاثیر این موضوع ، کلمه « مذهب » را به هر معنا استعمال مى کنند.
شریعت معمولا به معناى احکام و قوانین آسمانى است و به ندرت به معنای دین بکار میرود.
در واقع در « دین » و « ادیان » در مورد همه آیینها، اعم از صحیح ، منسوخ ، محرف و جعلى به کار مى رود و نه تنها درمورد دین الهی و اگر به آیات قران نیز مراجعه نماییم با آیاتی مواجه می شویم که حرف مارا تصدیق مینمایند.آیاتی چون « لکم دینکم ولى دین » که خطاب به کافران می باشد نشانگر این امر است که کافران نیز برای خود دینی دارند یا عبارت هایی چون « دین الله بیانگر منفک بودن دین الهی از دین غیر الهی میباشد.
پس متوجه شدیم که اقسام دین هم الهی است و هم غیر الهی، حال نتیجه میگیریم که اعتقاد به اسطوره بعنوان موجودی متافیزیک و تاثیرگذار نیز خود دین میباشد اما التقاط مذهب و شریعت با دین نیز خود اشتباهی بس بزرگ می باشد.
دوران پیشایونانی
این دوره که تا ۷۰۰ سال قبل از میلاد مسیح تداوم داشت تمام باور ،اعتقاد و آگاهی مردم از طریق اساطیر بدست می آمد و در واقع دین اساطیری غیرالهی داشتند ، اساطیر و داستان های خرافی آن ها پاسخگوی تمام سوالات هستی شناسی مردم بود.البته لازم به ذکر است که اسطوره قصه ای درباره ی خدایان است که میخواهد توضیح بدهد چرا زندگی بدین شکل است و یونانی ها هم قبل از ظهور و بروز فلاسفه نگاهی اسطوره ای به جهان داشتند ،
در این دوره اساطیر مختلفی وجود داشتند اما مهمترین آن ها خدایان اساطیری بود که نامشان در ذیل آورده می شود:
آپولون =خدای موسیقی و پیشگویی و نباتات | آتنا= رب النوع عقل و هنر | آرتمیس = الهه زمین و شکار | آفرودیت = الهه عشق و زیبایی | آنو= خدای آسمان | انیل =خدای زمین | اوشنوس=خدای اقیانوس ها | ایشتار=خدای عشق و باروری | سیس =الهه دریا | دثا=الهه سیل | دمتر=الهه زراعت | زئوس=خدای خدایان | شاماس=خدای خورشید | ماکوس=الهه شراب | مریخ(مارس)=خدای جنگ |ناناز =خدا ماه | نپتون =خدای دریاها | ولکان =خدای آتش | ومته =الهه خیر و نیکی | هرکول =الهه شجاعت | هرمس =خدای تجارت | هستا = الهه آتش | هفائیس توس =خدای صنعت | یرس =الهه گناه | هادس=خدای مردگان | دیمتر=الهه ی میوه ها و گیاهان | هفائستوس= رب النوع زرگران | کرونوس=فرمانروای تایتان ها | آمفریته=الهه ی دریاها(همسر پوزیدون) | نمیسیس=الهه ی انتقام | کلوتو,لاچه سیس,آترپوس=سه الهه ی تقدیر |پن=یاور شکارچیان | پوزئیدون=خدای اقیانوس ها | اریس=الهه نفاق | آرس=خدای جنگ |پرسفون=الهه ی شکار | تتیس=ا لهه دریا ها(مادر آشیل) | پالاس= یکی دیگه از خدایان جنگ | فوبوس= دای آفتاب | باکوس=الهه خوشگذرانی
دوران یونان
اگر بخواهیم اندیشه اجتماعی در دوران یونان باستان را بیابیم باید دیی اندیشه ی متاثرین آن یعنی فلاسفه ،در ۷۰۰ سال قبل از میلاد حضرت مسیح هومر و هسیود بخشی از اسطوره ها را به رشته تحریر در آوردند و همین خود اولین روزنه ای بود برای نقد و طرد اساطیر توسط فیلسوفان.
یکی از نمونه های منتقدین اساطیر کسنوفانس بود او گفت انسان ها از تصاویر و تخیلات خود خدایان را آفریده اند آن ها معتقدند که خدایان آفریده شده اند و جسم دارند و لباس برتن میکنند و مثل ما حرف میزنند سیاه پوستها خدا را سیاه و دماغ پهن میدانند و مردم تراکیا بر این باورند آن ها مو طلایی و چشم آبی هستند،بله اگر گاو ها و اسبها و شیر ها هم توانایی ترسیم خدایان را داشتند آن ها را مثل شیر و اسب و گاو توصیف میکردند.
از نظر بنده فلاسفه دین را با مذهب اشتباه گرفتند و گمان کردند تمام وقایع متافیزیکی تنها در گونه ی اساطیر میگنجد و به دنبال توصیف فرایند طبیعی از رویداد ها بودند ، اما بنظر من آن ها گامی بودند در جهت گذار از خرافه گرایی به عقل گرایی و از نظر بنده عقاید فلاسفه مذهبی تر از عقاید و اندیشه های پیشایونانی است.
فیلسوفان طبیعی
اندیشه اجتماعی اساطیری در یونان باستان بر این بود که همیشه یک چیزی وجود داشته و همیشه موجود بوده و این سوال به هیچ عنوان به ذهنشان رسوخ پیدا نکرده بود که چگونه از هیچ چیزی بوجود می آید ، اما فلاسفه یونان شاهد تغییرات زیادی در طبیعت بودند ،و سوالشان این بود که چگونه این تغییرات ممکن است،
نقطه مشترک اولین فیلسوف ها این بود که عنصر اولیه مشخصی در پشت همه ی تغییرات قرارگرفته یعنی اینکه باید چیزی وجود داشته باشید که بقیه موجودات از اون نشات بگیرد در اینجاست که میگویم فلاسفه مذهبی تر از اساطیر بوده اند و آن یک چیز یقینا خدا بوده هرچند به اسم های مختلف که البته یکی از فلاسفه نیز(در ادامه بدان اشاره خواهیم کرد) به این نکته پی میبرد.
- تالس:او معتقد بود که آب عنصر اولیه و اصلی همه چیز است البته دقیقا منظر او را هنوز کسی متوجه نشده احتمالا از وقایعی که در نیل رخ می داداه و یا عمل بخار تصعید میعان را مشاهده کرده به این نظریه رسیده است ،نظریه بعدی او این بوده که همه جا پر از خدایان است و برای این نکته ی دومی همین بس که منظور او خدایان هومر و اساطیری نبوده و به نظر بنده همان خدایی است که مذهب اعلام میدارد.
- آناکسیمندر:او اعتقاد داشت که جهان ما یکی از چندین دنیایی است که در چیزی که آن را ” نامحدود ” می نامید بوجود می آید و شکل میگیرد،منظور او نیز دقیقا از واژه ی نا مفهوم هنوز تبیین نشده است اما واضح است که او مثل تالس به عنصری شناخته شده فکر نمی کرده و او میگوید عنصر اولیه آب نمیتواند باشد بلکه چیزی نا محدود است و ما هم خدا را منشا هر چیزی می دانیم.
- هراکلیستوس:او میگفت همه چیز جاری است و همه چیز در حرکت است،و هیچ چیز در جهان پایدار نخواهد بود.او به این موضو ع اشاره داشت که جهان همیشه محل اضداد است اگر هیچگاه بیمار نمی شدیم هیچگاه مفهوم سلامتی را درک نمیکردیم،اگر گرسنه نمی شدیم سیری مفهومی نداشت صلح و فساد،جنگ و آشتی همه و همه اضدادی هستند که ضرورت نظام هستی می باشند و عدم وجودشان را عامل نابودی جهان می دانست.
او میگفت خدا روز و شب ، زمستان و تابستان فساد و صلح جنگ و آشتی است ،البته منظور او هیچگاه خدایان اسطوره ای نبوده،از نظر هراکلیتوس خدا چیزی است که شامل تمام جهان می شود.البته او بجای واژ ی خدا از واژه ی “لوگوس” به معنای عقل استفاده میکرد از نظر او ما انسان ها همیشه در یک مسیر فکر نمی کنیم و عقل یکسانی نداریم ، باید نوعی “عقل کل ” حاکم بر پدیده های طبیعی باشد.
البته لازم به ذکر است که همه ی فلاسفه بر این عقیده نبودند که هرچیز منشا معینی دارند و برخی از آنانی که این عقیده را داشتند بیشتر به طبیعت توجه داشتند و چیز هایی مانند هوا و یا عناصر چهارگانه را مرجع اشیا می پنداشتند اما به هر حال اکثر آ« ها بر این عقیده بودند که جهان از یک عنصر خاص تشکیل شده برخی با تفکر سطحیشان به اشکال مادی طبیعت توجه میکردند و برخی مانند هراکلیتوس هدف را نشانه می رفتند به هر حال افرادی بودندکه جزء فلاسفه طبیعی بودند و بر این عقیده نبودند بطور مثال پارمنیدس شخصیت خوبی برای مثال نقض ما می باشد
پارمنیدس عقیده داشت همه چیز از ازل وجود دارد و در واقع هیچ تغییر واقعی ممکن نیست بلکه هیچ چیز نمی تواند به چیز دیگر تبدیل شود..درست است علم زدگان امروزی و پوزیتیویست ها تا چیزی را از زیر چاقوی تجربه و مشاهده رد نکنند باور نمیکنند اما او فراتر از آن ها رفته بود و تغییرات را در مقابل چشمانش می دید اما آن ها را نمی پذیرفتاو عقیده داشت حواس تصویر اشتباهی را از جهان به ما می دهند تصویری که با عقل آدم جور در نمی آید.
دیدیم که فلاسفه که منبع تفکر اجتماعی یونان بودند نظرات مختلفی داشتند و اکثر آن ها به یکتایی عنصر تشکیل دهنده(خواه به هر نامی)جهان گواهی دادند و البته تفکر اجتماعی پیشایونانی دینی بود اما دین غیر الهی ،اسطوره ای و خرافاتی.
(محسن شهمیرزادی)
- ۹۲/۰۷/۱۶