تمدن نوین |1|
محتوای اصلی این سلسله مقالات تبیین و چگونگی علم دینی که مبنای جامعه دینی و در واقع تمدن نوین میباشد.
اسمش را میتوان هم علم دینی گذاشت هم جامعه دینی هم سبک زندگی دینی ،درواقع کلیت مقاله توانایی انطباق بر هر کدام را دارا می باشد.
این نگاه و رویکرد به علم و جامعه دینی نوین به نظر حقیر که پژوهشی در این حیطه داشته ام کمیاب بوده،در واقع نگاهی متفاوت نسبت به دیدگاه های دیگر عزیزان میباشد.هرچند استفاده هایی نیز از آن ها شده است.
مقدمه:طرح مسئله
چرا باید تمدن نوین اسلامی بوجود بیاید؟
اللهم اخرجنی من ظلمات الوهم و اکرمنی بنور الفهم
ما امروزه در متفاوت ترین برش تاریخی جهان زندگی میکنیم.که جوامع موجود در آن شاهد بیشترین تحولات نسبت به گذشته ی خود بوده اند ، به یقیین می توان گفت که کنش های متقابل و رفتار انسان امروزی در پیچیده ترین حالت خود نسبت به گذشته قرار دارد،و تاحدی قاعده شناسی آن (که وظیفه ی علم جامعه شناسی می باشد) یکی از مشکل ترین کار های بشر شده است.
البته گفتن این نکته ضروریست که این” پیچیدگی ” هیچگاه به معنای “تکامل” انسان نمیباشد.بدین معنی که حال به پیچیده ترین حالت خود نسبت به گذشته رسیده ، لزوما به تکامل یافته ترین و پیشرفته ترین بشر نسبت به گذشته تحویل نشده .که البته این خود بحث مفصلی دارد که مجال آن در این موضوع نیست.
اما انسان امروزی بر این عقیده است که جهان و انسان امروزی به پیشرفته ترین و تکامل یافته ترین حالت خود رسیده است ، حال این پرسش مطرح میشود که اگر تکامل و پیشرفت دستاورد این تمدن به اصطلاح”مدرن” بوده،آن همه تعارض،مشکل،شقاق،تفاوت و نگرانیِ انحطاط (از نابودی بنیان اخلاقی،نهاد خانواده و… گرفته تا کلان ترین سطح آن یعنی کلِّ جهان طبیعت) چیست؟
تا چندی پیش فلاسفه ای چون افلاطون تا شخص داروین هرکدام بنا بر عقیده ی خویش آتوپیایی برای بشر ترسیم کردند و بشر با نسخه ی آد نان و روشی که خود برگزیدند بسوی آن حرکت کردند که ناگهان پس از گذشت چندی با مشکلات فراوانی روبرو شد که حاصل همین سیر تکامل خود بود و دغدغه مندانی که همچون گذشته دنبال سعادت بشر بودند متوجه این حرکت شدند که پیامد آن را بعنوان مثال در آثار کافکا خصوصا مسخ میتوان یافت که انتهای این راه را جز انحطاط نمیدانستند.
از آن سو فلاسفه ای چون هابز،روسو،مارکس و… جوامع اولیه و بدوی را عاری از تضاد و تعارض میدانستند.
به قول روسو:اولین نابرابری اجتماعی و در واقع دزدی زمانی اتفاق افتاد که « دور یک قطعه زمین را حصار کشید و اعلام کرد که این زمین به من تعلق دارد و افراد ساده اندیش هم گفته این حصارچین را تایید کردند ».
سوال ما این است:حال چه کنیم؟باز گردیم به آن جوامع اولیه؟یا همین راه را ادامه دهیم؟
به قطع یقین ما نمیتوانیم به آن جوامع موهوم اولیه که یک نمونه از آن کمون اولیه مارکس بوده باز گردیم؟ جامعه ای که همان افسانه عصر طلایی بوده و در آن عصر افراد جامعه با هماهنگی و آرامش کامل زندگی میکردند و مفهوم مالکیت خصوصی وجود نداشت،به قول دورکیم هر دوره ای ساز و کار خودش را دارد و ما با این حرف او موافقیم.
راه حل دوم این است که همین راه را که با لذت همراه است ادامه دهیم و البته سرانجام آن فلاکت و نابودیست.
ما نیز یک پاسخ به این پرسش داریم و آن راه حل سومی است ،تمدن نوینی که منشا آن مستقیما از کسی گرفته شده که به تمام قواعد جهان (از پیچیده ترین حالت کنش پیچیده ترین انسان تا کوچکترین عمل شیمیایی در کهکشان راه شیری)آگاهی کامل دارد.و بوسیله ی راهی که او نشان داده با همین ساز و کار محدود این جهان سعادت و آرامش خاطر(که نهایت سعادت دنیایی است)را رقم بزنیم.
البته وجود تمدن غرب برای الزام بر وجود تمدنی بر مبنای احکام الهی کاملا ضروری بود،به هر حال بشر باید در تاریکی برود تا نور را بشناسد و ارزشش را بداند.
اما لزوما رابطه ی ما با تمدن مدرن رابطه ی متضاد نیست بلکه دارای عموم و خصوص من وجه است به عبارت دیگر مشترکاتی نیز با هم داریم.
در مقاله ی بعدی به بیان تفاوت های دو تمدن خواهیم پرداخت
- ۹۲/۰۷/۱۶