مقدمه هستا…:
همیشه مشکل بزرگی داشتم و این بود که تصمیم قاطع نداشتم،در واقع پشت کار نداشتم،خیلی ها این را پای تبلی من میذارند،اما من عقیده ی دیگه ای دارم ،
مقدمه هستا…:
همیشه مشکل بزرگی داشتم و این بود که تصمیم قاطع نداشتم،در واقع پشت کار نداشتم،خیلی ها این را پای تبلی من میذارند،اما من عقیده ی دیگه ای دارم ،
به بهانه ی خواندن تپه ی جاویدی و راز اشلو
زیستن با اشلو….
وقتی وارد مغازه شدم نمیدانستم چه بخرم؟در نظرم کتاب شطرنج با ماشین قیامت که گویا به چند زبان ترجمه و حتی چامسکی بر آن تحلیلی نوشته شده بود ، بزرگترین فروشگاه کتاب شهر این کتاب را نداشت، آخر وقت بود و حس دفاع مقدس خوانی آمده بود گفتم ”
-خودت یک کتاب بده …
-کتاب میدم به شرط چاقو
-یعنی چی؟
به بهانه ی کشتار عظیم شیعیان در سوریه توسط سفیانی
ترجیح میدهم در این قیام”مسلم” باشم تا “مختار”
*خواستم از خودم ، از آنچه از درون دل زارم می جوشد بنویسم،اما ترسیدم، آخری همیشه حدیث نفس بر دارِ “وهم” خواهد رفت و چه بد است “اوهام”و”ایهام” . . .
هوالحکیم
اندیشه اجتماعی پیشایونانی دینی است و اندیشه یونانی سکولار
آیا صحیح است؟( خیر/ بلی)
خاطره ای از شهید حاج حسن شاطری
توسل حاج حسن به حضرت زهرا(س) جانم را نجات داد/ شهیدشاطری گفت: خستگی برای دشمن است، نه ما!
انتشار یافته در رجانیوز
محتوای اصلی این سلسله مقالات تبیین و چگونگی علم دینی که مبنای جامعه دینی و در واقع تمدن نوین میباشد.
اسمش را میتوان هم علم دینی گذاشت هم جامعه دینی هم سبک زندگی دینی ،درواقع کلیت مقاله توانایی انطباق بر هر کدام را دارا می باشد.
این نگاه و رویکرد به علم و جامعه دینی نوین به نظر حقیر که پژوهشی در این حیطه داشته ام کمیاب بوده،در واقع نگاهی متفاوت نسبت به دیدگاه های دیگر عزیزان میباشد.هرچند استفاده هایی نیز از آن ها شده است.
بسم رب النور
شب بود و دلگیر…
خورشید را گفتم:کجایی که دلم پر شد از غم و تاریکی
گفت:تو ندارنی؟!
گفتم:آسمان تاریک ؛ دلم غمگین ؛چشمانم سیاه
کی دگر توان دیدن دارم؟
گفت به روز دانستی مرا قدر؟کنون بیایم نزدت؟
گفتم:هیچکس نداندت قدرتا نبیند شب را…
گفت: ندیدی مرا …. نورم چه؟ مگو که آن هم نشد دیده
گفتم: چو نیستی نورت کجا بینم…؟
گفت: هستممن، تو چشمانت تاریک و لغزان است
گفت:ماهی است در برِ تو بدان قدرش که نورم دارد در آن ،تلاٌلو
لطف از این بیشتر؟که داری ردی از خورشید در این ظلمت و تاریکی
وای به حالت گر ندانی قدرش، من نیایم هیچ ماه را هم از تو میگیرم
گفتم:چه کنم که قدرش بدانم؟{شکر نعمت نعمتم افزون کند}
گفت کاری نکن اوراه روشن می کند تو طی طریق کن
منشین منتظر خورشید که صبح به امید توست
همه گویند صبح آمدنیست خواهی نخواهی…
آری آمدنیست اما به استقبال تو تعجیل میشود
منشین و مگو که شب تاریک و لغزان است
مگر نشنیده ای از همسفرانت که راه شب کوتاه و آرام است؟
طی کن این راه،بدان نور ماه نور من است
و بدان خواهد آمدصبح به استقبالت
بگو هردو با هم «اللهم احفظ قائد» و« عجل ولیک»
که گر بی اولی” باشی “آن “دیگری “نیز نایاید بسویت
چند وقتیست که دلم سنگینی می کند ، جامی که نشکند سنگین است و طاقت فرسا، او تاب ندارد که تحمل کند این داغ هجران ، از بس که ندیده خورشید عالم تاب ،چراغدان منزلش بهترین همدمش گشته و چه بد است با تنفس های نفسانی چراغ خانه را نیز کور سازد.
قلم هم چون دلم سخت ثقیل است و گویا که این غم قلم است و نه جوهرکه بر ورق دل ، عاشقانه ها را مکتوب میسازد .ای قلم بنویس دلگویه هایت را ، آسوده مباش زین آتش زیر خاکستر که همزات الشیطان سخت در کمین دل های نا امیدند.